پشت صحنه زندگی من...

به دنبال رهایی ام. نوشتن می تواند این آزادی را به من بدهد، می دانم.

به دنبال رهایی ام. نوشتن می تواند این آزادی را به من بدهد، می دانم.

دلم تنگ می شود، گاهی
برای حرف های معمولی ، برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی!» ، «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» ،
« شادی پسر زائید.»
دلم تنگ می شود، گاهی
برای یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ» ،
سه «روز» تعطیلی در زمستان ،
چهار «خنده ی » بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی...

مصطفی مستور

آخرین مطالب

۲ مطلب در آذر ۱۳۹۲ ثبت شده است

در من گاه به گاه
کودکی پا به زمین می کوبد
و چیزهایی می خواهد که نباید...!
بعضی وقت ها با یک تشر کارش را می سازم
گاهی یک لباس زیبا، یک بسته پاستیل!
یک رژ خوش رنگ و گران قیمت
حتی گاهی شکلاتی که می دانم دوست ندارد، ولی هوس کرده!
اما امان...
امان از وقتی که تو را از دور می بیند!...
خب بچه است دیگر، نمی فهمد که!
گریه می کند،
جیغ می کشد و از درون سینه ام
چنان مشت می کوبد که می ترسم
قلبم منفجر شود...



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۲ ، ۱۹:۳۶
بارون

ما همه به خانه خواهیم رسید

خداوند ، کلاغ های قصه اش را

بدون خانه و کاشانه رها نمی کند...!




۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۲ ، ۱۸:۳۶
بارون