هفته دوم
ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و جه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد آیا؟
هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم: دیگر تمام شد، مرد. اما هر سال خدایا، تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری. شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم: خدایا تو معرکه ای!
گل های قرمز که انار می شود من همین طور می مانم که آخه چطوری؟ خدایا! آخه تو چطوری از هیچ چیز، همه چیز درست می کنی؟
کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر نمی دارم و می گویم: آخه قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ، این همه بو، این همه طعم!
خدایا به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های سرخ انار... :)