تنهایی تلفنی ست که زنگ می زند مُدام
صدای غریبه ای ست که سراغ دیگری را می گیرد از من
یکشنبه ی سوت و کوری ست که آسمان ابری اش ذره ای آفتاب ندارد
حرف های بی ریطی ست که سر می برد حوصله ام را
تنهایی زل زدن از پشتِ شیشه ای ست که به شب می رسد
فکر کردن به خیابانی ست که آدم هایش قدم زدن را دوست می دارند
آدم هایی که به خانه می روند و روی تخت می خوابند و چشم هایشان را می بندند اما خواب نمی بینند
آدم هایی که گرمای اتاق را تاب نمی آورند و نیمه شب از خانه بیرون می زنند
تنهایی دل سپردن به کسی ست که دوستت نمی دارد
کسی که برای تو گل نمی خرد هیچ وقت
کسی که برایش مهم نیست روز را از پشت شیشه های اتاقت می بینی هر روز
تنهایی اضافه بودن است در خانه ای که تلفن هیچ وقت با تو کار ندارد
خانه ای که تو را نمی شناسد انگار
خانه ای که برای تو در اتاق کوچکی خلاصه شده است
تنهایی خاطره ای ست که عذابت می دهد هر روز
خاطره ای که هجوم می آورد وقتی چشم ها را می بندی
تنهایی عقربه های ساعتی ست که تکان نخورده اند وقتی چشم باز می کنی
تنهایی انتظار کشیدن توست وقتی تو نیستی
وقتی تو رفته ای از این خانه
وقتی تلفن زنگ می زند اما غریبه ای سراغ دیگری را می گیرد
وقتی در این شیشه ای که به شب می رسد خودت را می بینی هر شب...
خب... آدم پیش هر کسی احساس مخصوص به خود اون آدم رو داره. پیش یکی امنیت... پیش اون یکی بهش خوش میگذره... پیش یکی دیگه می تونه کل شهر رو پیاده بره... پیش یکی میتونه تا خود صبح غر بزنه... کنار اون یکی میتونه مطمئن باشه هیچ وقت تنها نمی مونه... آدم کنار یکی حتی می تونه خوشبخت باشه...
ولی لعنتی... همیشه کسی رو انتخاب می کنیم واسه موندن که پیشش نه امنیت داریم... نه خوش می گذره .. نه میشه باهاش وقت گذروند... نه بهش مطمئنیم... نه حتی پیشش خوشبختیم!
اون آدم فقط یه چیز داره، یه چیزی که هیچ جا کنار هیچ کس دیگه نمیشه پیداش کرد. ما فقط اونجا خوشحالیم! در عین حال که هیچ وقت اون امنیت خاص خوشبختی رو نداریم...