تا حالا شده حس کنی جسمت واسه روحت کوچیکه؟!!... که فکر کنی، هوا واسه نفس کشیدنت کمه؟!!!...
دوست داشته باشی از این کالبد تنگ و تاریک در بیای و سبک و راحت پر بزنی...
هیچ چیز برات رنگ نداشته باشه، بو نداشته باشه... اصلاً دلت آروم و قرار نداشته باشه.....
روحت پرواز بخواد...!!!
من الان همینطورم...
دلم می خواد همین الان، همین الان الان، به جای اینکه توی این جای کسل کننده باشم.. با آدمایی که شاید بعضی هاشون هیچی از حرفات نمی فهمن ( بخونید متوجه نمی شن!!!) و حوصله ی آدم رو سر می برن، یه جای دیگه بودم... یه جای دور... یه جایی غیر از اینجا... غیر از این آدما...
چشمام رو می بندم....
می رم کنار یه ساحل... یه ساحل شنی... با هوای مه گرفته و نم نم بارون ریزی که به سر و روم فرود میاد... خنکای هوا زیر پوستم می دوه و سرشار می شم از حس زندگی....
اما...
اما فقط یه لحظه ست.... یه لحظه ی کوتاه... خیلی کوتاه..!
چشمام رو باز می کنم.... بازم این اتاق... این آدما....
بازم روحم داره واسه در اومدن از این فضای تاریک تقلا می کنه.... و این بار بیشتر از پیش...
می خواد پر بزنه و مثل یه بچه ی بازیگوش به همه جا سرک بکشه.... انقدر بره... بره و بره... تا برسه به سرچشمه ی حیات...!!
بازم روحم پرواز می خواد.... پــــروااااز...!