پشت صحنه زندگی من...

به دنبال رهایی ام. نوشتن می تواند این آزادی را به من بدهد، می دانم.

به دنبال رهایی ام. نوشتن می تواند این آزادی را به من بدهد، می دانم.

دلم تنگ می شود، گاهی
برای حرف های معمولی ، برای حرف های ساده
برای «چه هوای خوبی!» ، «دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» ،
« شادی پسر زائید.»
دلم تنگ می شود، گاهی
برای یک «دوستت دارم» ساده
دو «فنجان قهوه ی داغ» ،
سه «روز» تعطیلی در زمستان ،
چهار «خنده ی » بلند
و پنج «انگشت» دوست داشتنی...

مصطفی مستور

آخرین مطالب

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

دوست من، آن باش که می توانی! من خودم خواهم توانست با آن چه هستی سازگار شوم... هیچ نمی گویم که به ریشت نخواهم خندید... این یکی از خوشی های زندگی است... ولی این نباید مانع کار تو باشد، همچنان که مانع کار من نیست! بله، خواه برهنه و خواه جامه پوش، خودت را طبیعی نشان بده! زیبا باش، زشت باش، برایم تو جالبی، خورش ها همه به یک اندازه خوشمره نیست، ولی هر آن چه سیرم کند من بدان خرسندم...!

...می دانم، خطر می کنم... برای آن هم خطر می کنم که بهتر بدانم، اخلاق کهنه توصیه می کرد که از خطر بگریزم، ولی اخلاق نو به ما یاد داده است که آن که خطر نمی کند هیچ چیز ندارد...!

بهترین راه برای به دست آوردن آن چه در آرزوی آنیم این است که منتظر آن نباشیم...

قلبم را به تو می دهم زندگی ام را به تو می دهم، ولی روحم را به تو نمی دهم زیرا این گنج از آن من نیست...

...آه! بدبختی قلب ها که در پی سوء تفاهمی که سوداشان رنگ مبالغه بدان می دهد سرنوشت خود را تباه می کنند و می دانند و خود را از آن سرزنش می کنند و همواره باز سرزنش خواهند کرد، اما در مورد آن چه از هم جداشان می کند هزگز تن به گذشت نمی دهند و این درست از آن رو که یکدیگر را بیش از آن دوست دارند که بتوانند گذشتی اخلاقی درباره ی هم بکنند، چیزی که با بی اعتنایی در حق بیگانگان بدان رضا می دهند...!

بدا به حال دل هایی که بیش از اندازه محفوظ بوده اند! هنگامی که سودا راه به دل باز می کند، آن که عفیف تر است بی دفاع تر است...!


...تا زنده ای، مبادا بمیری...!


جان شیفته / رومن رولان



۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۳۴
بارون

آینه چون نقش تو بنمود راست،

فقط کمی لبخند بزن...

فقط کمی با خودت مهربان تر باش...

کمی به خود انرژی بده...


   همین می شود زندگی... :)



۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۲ ، ۰۳:۰۵
بارون

جان کافی ( مایکل کلارک دانکن ) : من خسته ام رییس! خسته از این راه! مثل یه پرستویی که توی بارون باشه! خسته از نداشتن رفیق، خسته از این که نمی فهمم از کجا اومدم و قراره کجا برم! و از همه بیشتر از زشتی هایی که این مردم با هم انجام میدن خسته ام رییس! از این همه درد و رنجی که توی این دنیاست خسته ام! انگار توی مغزم شیشه خورده ریخته باشن! می فهمی؟!!

مسیر سبز

فرانک دارابونت


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۵۶
بارون

ما یک باغچه ی کوچک داریم که توی آن یک درخت انار است. هر روز نگاهش می کنم و به او فکر می کنم. به ریشه هایش فکر می کنم که تا کجاها رفته و جه کار می کند. فکر می کنم آیا درخت برای بزرگ شدنش درد می کشد آیا؟

هر وقت برگ هایش می ریزد، توی دلم می گویم: دیگر تمام شد، مرد. اما هر سال خدایا، تو دوباره برگ های تازه به درخت انارمان می دهی و جوانه توی دست هایش می گذاری. شب می خوابم و صبح می بینم گل داده است. گل های قرمز قرمز. ذوق می کنم و می گویم: خدایا تو معرکه ای!

گل های قرمز که انار می شود من همین طور می مانم که آخه چطوری؟ خدایا! آخه تو چطوری از هیچ چیز، همه چیز درست می کنی؟

کنار باغچه می نشینم، یک مشت خاک بر نمی دارم و می گویم: آخه قرمزی انار از کجای این خاک در می آید؟ شیرینی و قیافه قشنگش از کجا؟ یک خاک و این همه رنگ، این همه بو، این همه طعم!



خدایا به یادت می افتم، حتی با دیدن دانه های سرخ انار... :)




۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۱۷
بارون

تا حالا شده حس کنی جسمت واسه روحت کوچیکه؟!!... که فکر کنی، هوا واسه نفس کشیدنت کمه؟!!!...

دوست داشته باشی از این کالبد تنگ و تاریک در بیای و سبک و راحت پر بزنی...

هیچ چیز برات رنگ نداشته باشه، بو نداشته باشه... اصلاً دلت آروم و قرار نداشته باشه.....

روحت پرواز بخواد...!!!

من الان همینطورم...

دلم می خواد همین الان، همین الان الان، به جای اینکه توی این جای کسل کننده باشم.. با آدمایی که شاید بعضی هاشون هیچی از حرفات نمی فهمن ( بخونید متوجه نمی شن!!!) و حوصله ی آدم رو سر می برن، یه جای دیگه بودم... یه جای دور... یه جایی غیر از اینجا... غیر از این آدما...


چشمام رو می بندم....

می رم کنار یه ساحل... یه ساحل شنی... با هوای مه گرفته و نم نم بارون ریزی که به سر و روم فرود میاد... خنکای هوا زیر پوستم می دوه و سرشار می شم از حس زندگی....

اما...

اما فقط یه لحظه ست.... یه لحظه ی کوتاه... خیلی کوتاه..!

چشمام رو باز می کنم.... بازم این اتاق... این آدما....

بازم روحم داره واسه در اومدن از این فضای تاریک تقلا می کنه.... و این بار بیشتر از پیش...

می خواد پر بزنه و مثل یه بچه ی بازیگوش به همه جا سرک بکشه.... انقدر بره... بره و بره... تا برسه به سرچشمه ی حیات...!!


بازم روحم پرواز می خواد.... پــــروااااز...!



۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۲ ، ۰۲:۴۹
بارون